غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
54
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
هراة در حركت آمده در اوايل ذى الحجه حجه مذكوره با تمام لشگر از معير كركى بسلامت عبور نمود و ميرزا بابر جمعى را كه در ظاهر سمرقند آثار شجاعت بتقديم رسانيده بودند منظور نظر مرحمت ساخته مناصب ارجمند عنايت فرمود و ايالت قبة الاسلام بلخ بامير شيخ حاجى تفويض يافت و امير على فارسى برلاس بحكومت ولايت كاشان و جاريك شتافت و خطه اندخود بامير شيخ ذو النون و برادرش امير احمد مشتاق تعلق گرفت و در شيرغان لواء دولت امير باباء كوكلتاش سمت ارتفاع پذيرفت و پادشاه ملكبخش قندوز و بقلان را بامير پير سلطان برلاس داد و موكب همايون روى توجه بدار الملك خراسان نهاد و در چهارم محرم معزز و مكرم ببلدهء فاخرهء هراة رسيد و زبان حال و قال متوطنان آنديار بمضمون اينمقال گويا گرديد بيت هزار شكر كه بار ديگر به صد اقبال * رسيد رايت شاهى بمستقر جلال ذكر فتح مملكت سيستان و فتنه مازندرانيان در قلعه عماد و بيان بعضى ديگر از وقايع كه در اواخر ايام حيات ميرزا بابر دست داد در اوايل سنه تسع و خمسين و ثمانمائه بعرض ميرزا ابو القاسم بابر رسيد كه والى سيستان شاه حسين ولد ملك على نسبت بخدام آستان سپهر احتشام لوازم تعظيم و احترام كما ينبغى مرعى نميدارد و بخلاف آبا و اجداد خود در طريق تكبر و نخوت سلوك نموده نقش استقلال بر صحيفه ضمير مينگارد و بنابرآن پادشاه عاليمكان امير خليل هندوكه را با طايفهء از اتراك بيباك بفتح سيستان نامزد فرموده و امير خليل بعنايت الهى واثق بوده و بر قوت دولت پادشاهى اعتماد كرده بدانجانب نهضت نمود و شاه حسين مقاومت به آن شير بيشه شجاعت در حيز مكنت خويش نديد و تمامت ملك نيمروز را باز گذاشته عنان بصوب فرار گردانيد و امير خليل مظفر و منصور بسيستان درآمده اطراف آن مملكترا مضبوط ساخت و خبر فتح عرضه داشت كرده رايت استقلال برافراخت و هم در آن سال شاه حسين جمعى فراهم آورده عازم رزم امير خليل گشت و بعد از سعى و اهتمام انهزام يافته بيكبارگى از سر حكومت درگذشت و بر دست يكى از نوكران خود كشته گشته سرش را نزد امير خليل بردند و او بدار السلطنه هراة فرستاد تا بر دار اعتبار آويزان كردند و در همين سال ميرزا ابو القاسم بابر بتجديد نظر التفات بر حال ميرزا معز الدين سنجر انداخت و او را در ولايت مرو و ماخان كه سابق سيورغال امير خليل بود حاكم و فرمانروا ساخت در خلال اين احوال جمعى از ديو ساران مازندران كه به - فرمان امير بابا حسن در قلعه عماد محبوس بودند در وقتى كه امير مشار اليه در استرآباد بود يكى از موكلان را با خود موافق ساخته خروج نمودند و ناگاه بر سر داروغه قلعه كه در سلك نوكران بابا حسن انتظام داشت تاخته او را بقتل رسانيدند و بر هركس اعتماد